ܓܨミ★ஜرازقیஜ★ミܓܨ

رازقي پر پر شد باغ در چله نشست . ته به خاك افتادي كمر عشق شكست

اسمت را موج می‌برد
خودت را کشتی
موهایت را باد
و یادت را …
دفتــر گــم ‌شــده‌ام !

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 22:18 توسط رازقی | |

خیلی سخته به جایی برسی که 

 دیگه نه 

هیچ اومدنی آرومت کنه، و نه

 هیچ رفتنی نابودت...!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 23:58 توسط رازقی | |

بس ڪن ساعت ، دیگر خسته شده ام …

 آره من ڪم آورده ام … 

 خودم میدانم ڪه نیست … 

 اینقدر با صدایت ، نبودنش را به رخم نڪش !  

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 23:57 توسط رازقی | |

gereh rousari [aloneboy.com]. عكس نوشتهگره روسري

شل میکنم فقط گره روسریم را

از بغض لعنتی ام که راه فرارنیست!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 14:15 توسط رازقی | |

begcit9caj17jcqi40s.jpg

اوکه میرود نمی فهمد...

اما اوکه بدرقه میکند خوب میداند

کاسه آب معجزه نمیکند

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 22:32 توسط رازقی | |

b384cf3d4cba3b31e0c3f064e88715eb-425

بامن دعواکن...

بامن قهرکن...

حرصم رودربیار...

بهونه بگیر...

اجازه داری اشکمو دربیاری...

اما...

حق نداری هیچوقت بری...

هیچوقت

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 22:27 توسط رازقی | |

برگردی

دیگر سیاهی چشمانت

به رنگ مو های من نمی آید!

اما برگرد...

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 20:33 توسط رازقی | |

این آینده

کدام بود

که بهترین روز های عمر را

حرام دیدارش کردم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 13:43 توسط رازقی | |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 13:40 توسط رازقی | |

باران را پشت شیشه دوست داری

مرا در فاصله ها...!

قسمت است دیگر...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 14:41 توسط رازقی | |

ازسرعادت نیست که وقتی میروی

تادم در همراهیت میکنم

و بعد تا آخرین چشم انداز

تاجایی که سرمیچرخانی، لبخند میزنی

مبهوت راه رفتنت میشوم باز

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 6:4 توسط رازقی | |

تو دل میکنی، من جان!

تو دلت می آید من را رها کنی،

من جانم میرود از تو دور شوم…

تو یک بار برای همیشه “نه” میگویی

اما من

میان هزار و یک شب “آری”

به ادامه ی تنها ماندنم می اندیشم…


نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 6:56 توسط رازقی | |

خرابه های شعر هایم

پر شده است از هق هق نداشتنت؛

کی جوانه خواهی زد از سیل اشک هایم؟

وا نمی رهانیم از دلتنگی بانو؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 21:49 توسط رازقی | |

مروارید غلتان اشکش

برگونه اش لغزید

بر لبانش سر خورد…

و بوسه ای از لبانش ستاند،

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 21:46 توسط رازقی | |


خــــــــدایــــا...



در گـــلــویـــــم ابــــر کــــــوچــکــــــی اســــت؛



کــــــــه خــــیــال بــــاریــــــدن نــــــــدارد...



مــــــی شــــود مــــــرا بــــغـــل کـــــنـــــــــی...؟!!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 4:53 توسط رازقی | |

تــنـــهــــــــایــــــــی...



شـــایــــد هــمـــــان چــــــوب خــــــــدا بـــــود؛



کــــــه هـــیــچ صــــــدایــــــــی نــداشــــت...


نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 6:33 توسط رازقی | |


مرا در قبرستان سگ ها خاک کنید

تا دمی در کنار با وفایان باشم

ای کاش یاد میگرفتم

اگر در رابطه ای حرمتم زیر سوال رفت

برای همیشه با ان رابطه خداحافظی کنم

و به طور احمقانه منتظر معجزه نباشم
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 6:30 توسط رازقی | |

حوصله ام برفی ست!


با یک عالمه قندیل دلتنگی,

از گوشه های دلم آویزان!

آهای!

کافی ست ” کمی “ها  کنی که ” آب”شوم!…
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 8:11 توسط رازقی | |

از کسی که دلش گرفته نپرسید:چرا؟

ادم ها وقتی نمی توانند

دلیل ناراحتیشون رو "بگن

دلشون میگیره...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 6:21 توسط رازقی | |


هیـــ ــچ وقـــتـــــ با کـωـــ ــے کـِهــ دوωــتـــِـش دآر ے


طـُـ ــولانـــے مــُـدّتـــــ قـَهــــرלּـَــکن


چـ ــون بــے تـــُو زלּــدگـــے کردنـ


رو یـــ ــاد مـےگیره  ! ! !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 6:11 توسط رازقی | |


مُنتـــظر هیــــچ בَســـتی בَر هـیــــچ جــای ایــن בُنـیــــا َنبـــاش !

اَشــک هــآیــت را بــاבَسـت هــآی خـــوבَت پــــآک کــُن ....

کـــه هـَــمـــه رَهگـُــــذَرنـב ... !!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 2:10 توسط رازقی | |

tanha%20%5BAloneBoy.com%5D%204 آخر این تو کار مرا تمام می کند

گاهی تو...

گاهی یاد تو...

گاهی هم غم تو...

آخر این "تو" کار مرا تمام می کند!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 19:55 توسط رازقی | |

دنیا را بد ساختند کسی را که دوست داری دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد

به رسم آیین زندگانی به هم نمی رسند.

این رنج است و زندگی یعنی این . . .


 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 3:55 توسط رازقی | |

آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن


این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند


آن روزها مال باخته می شدی


و این روز ها دلباخته . . .


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 4:12 توسط رازقی | |



چگونه استـــ حال من...

با غمـــ ها می سازمــــ...
باکنایه ها می سوزمــــــــــ...
به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ...
لبخندی تـــلخـــــــ....
خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا...
می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ...
از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی
فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر
فقط یک قبـــــــــــــــر...
در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمـــــــــ
خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ....
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 20:12 توسط رازقی | |

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ای یاقوت بی قیمت

که غیر از مرگ گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 22:49 توسط رازقی | |



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 4:32 توسط رازقی | |

 

يعني ميشود روزي برسد
كه بيايي
مرا در آغوش بگيري
بخواهم گله كنم...


بگويي هيس!


همه كابوس ها تمام شد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 4:31 توسط رازقی | |

من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم

دوتامون خسته ی دردیم، رو قلبامون ترک داریم

من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم

تمومه زندگیمون سوخت، تمومه لحظه هامون مرد

هوای عاشقیمونو هوای بی کسیمون برد

من و تو مال هم بودیم، من و تو جون هم بودیم

خوره افتاد به جونمون، تمومه جونمونو خورد

من و تو توی این دنیا اسیر دست تقدیریم

همش دلهره داریمو با این زندگی درگیریم

نفس که میکشیم انگار دارن شکنجمون میدن

داریم آهسته آهسته تو این تنهایی میمیریم

شدیم مثله یه دیواری که کم کم داره میریزه

هوای خونمون سرده مثل غروبه پاییزه

تقاص چیو ما داریم به کی واسه چی پس میدیم

آخه واسه ما این روزا  چرا اینقدر غم انگیزه

من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم

دوتامون خسته ی دردیم، رو قلبامون ترک داریم

من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 4:51 توسط رازقی | |

بـعـضـي " آه " هــا را


هـر چــقدر هـم کــه از تــه دل بکشــي ...


 بـــاز هــم ســـينه اتـــ  خالــــي نمــي شـــود ...


امـــــروز ســـينه ي مـــن پــــر اسـت از آن " آه " هـــا ...




6317f80523fd.jpg
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 5:54 توسط رازقی | |


Design By : asemonblog