ܓܨミ★ஜرازقیஜ★ミܓܨ

رازقي پر پر شد باغ در چله نشست . ته به خاك افتادي كمر عشق شكست

 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:35 توسط رازقی | |

 

روزگاری خواهد رسید ...

همچنان که درآغوش دیگری خفته ای ،

به یادمن ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی .

دلت هوایم را خواهد کرد به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را

به یاد خواهی آورد خنده هایم را به یاد خواهی آورد اشک هایم را

به یاد خواهی آورد حرف هایم را مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی:

دلتنگت شده ام . . . 

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:29 توسط رازقی | |

 

قاب دلتنگی من 

قطعه ای از رخ زیبای تو را کم دارد 

حیف غیرت دارم 

خوش ندارم عکاس 

نسخه ای از رخ معشوقه ی من بردارد

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:31 توسط رازقی | |

می گــویند: دنیــــا بی وفــاســت؛

 

امـــا..... قدرش را بدانید!

 

مـن دنیــــای بـی وفــاتری هــــــــم داشتـــــه ام !!

نوشته شده در سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت 11:24 توسط رازقی | |

 

بی تعارف 

بعد تو 

هیچ بهاری به زیبایی پاییز نبود

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:49 توسط رازقی | |

 

آرام شده ام 

مثل درختی در پاییز 

وقتی تمام برگ هایش را 

باد برده باشد!

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:46 توسط رازقی | |

 

هر روز برایت می نویسم 

درست شبیه پسرکی نابینا 

که هر روز برای ماهی قرمز مرده اش 

غذا می ریزد

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:44 توسط رازقی | |

 

تو به جای منم داری زجر می کشی یکی عاشقته که تو عاشقشی
تو به جای منم پر قصه شدی نذار خسته بشم نگو خسته شدی
نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم
نگران منی مثل بچگیا تو خوت می دونی من ازت چی می خوام
مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم
دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره هنوزم به جز تو کسی رو نداره
عوض می کنی زندگیم و تو یادم دادی عاشقیم رو
تو رو تا ته خاطراتم کشیدم به زیبایی تو کسی رو ندیدم
نگو دیگه آب از سر من گذشته مگه جز تو کی سر نوشت و نوشته
تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط رازقی | |

 

این روزها دلم اصرار دارد


فریاد بزند؛


اما . . .


من جلوی دهانش را می گیرم،


وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!


این روزها من . . .


خدای سکوت شده ام؛


خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،


خط خطی نشود . . .!!!

نوشته شده در جمعه نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 9:50 توسط رازقی | |

اسمت را موج می‌برد
خودت را کشتی
موهایت را باد
و یادت را …
دفتــر گــم ‌شــده‌ام !

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:18 توسط رازقی | |

خیلی سخته به جایی برسی که 

 دیگه نه 

هیچ اومدنی آرومت کنه، و نه

 هیچ رفتنی نابودت...!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:58 توسط رازقی | |

بس ڪن ساعت ، دیگر خسته شده ام …

 آره من ڪم آورده ام … 

 خودم میدانم ڪه نیست … 

 اینقدر با صدایت ، نبودنش را به رخم نڪش !  

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:57 توسط رازقی | |

gereh rousari [aloneboy.com]. عكس نوشتهگره روسري

شل میکنم فقط گره روسریم را

از بغض لعنتی ام که راه فرارنیست!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 14:15 توسط رازقی | |

begcit9caj17jcqi40s.jpg

اوکه میرود نمی فهمد...

اما اوکه بدرقه میکند خوب میداند

کاسه آب معجزه نمیکند

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:32 توسط رازقی | |

b384cf3d4cba3b31e0c3f064e88715eb-425

بامن دعواکن...

بامن قهرکن...

حرصم رودربیار...

بهونه بگیر...

اجازه داری اشکمو دربیاری...

اما...

حق نداری هیچوقت بری...

هیچوقت

 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:27 توسط رازقی | |

برگردی

دیگر سیاهی چشمانت

به رنگ مو های من نمی آید!

اما برگرد...

نوشته شده در جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 20:33 توسط رازقی | |

این آینده

کدام بود

که بهترین روز های عمر را

حرام دیدارش کردم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 13:43 توسط رازقی | |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 13:40 توسط رازقی | |

باران را پشت شیشه دوست داری

مرا در فاصله ها...!

قسمت است دیگر...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۳ساعت 14:41 توسط رازقی | |

ازسرعادت نیست که وقتی میروی

تادم در همراهیت میکنم

و بعد تا آخرین چشم انداز

تاجایی که سرمیچرخانی، لبخند میزنی

مبهوت راه رفتنت میشوم باز

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 6:4 توسط رازقی | |

تو دل میکنی، من جان!

تو دلت می آید من را رها کنی،

من جانم میرود از تو دور شوم…

تو یک بار برای همیشه “نه” میگویی

اما من

میان هزار و یک شب “آری”

به ادامه ی تنها ماندنم می اندیشم…


نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 6:56 توسط رازقی | |

خرابه های شعر هایم

پر شده است از هق هق نداشتنت؛

کی جوانه خواهی زد از سیل اشک هایم؟

وا نمی رهانیم از دلتنگی بانو؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:49 توسط رازقی | |

مروارید غلتان اشکش

برگونه اش لغزید

بر لبانش سر خورد…

و بوسه ای از لبانش ستاند،

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:46 توسط رازقی | |


خــــــــدایــــا...



در گـــلــویـــــم ابــــر کــــــوچــکــــــی اســــت؛



کــــــــه خــــیــال بــــاریــــــدن نــــــــدارد...



مــــــی شــــود مــــــرا بــــغـــل کـــــنـــــــــی...؟!!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 4:53 توسط رازقی | |

تــنـــهــــــــایــــــــی...



شـــایــــد هــمـــــان چــــــوب خــــــــدا بـــــود؛



کــــــه هـــیــچ صــــــدایــــــــی نــداشــــت...


نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 6:33 توسط رازقی | |


مرا در قبرستان سگ ها خاک کنید

تا دمی در کنار با وفایان باشم

ای کاش یاد میگرفتم

اگر در رابطه ای حرمتم زیر سوال رفت

برای همیشه با ان رابطه خداحافظی کنم

و به طور احمقانه منتظر معجزه نباشم
نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 6:30 توسط رازقی | |

حوصله ام برفی ست!


با یک عالمه قندیل دلتنگی,

از گوشه های دلم آویزان!

آهای!

کافی ست ” کمی “ها  کنی که ” آب”شوم!…
نوشته شده در شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 8:11 توسط رازقی | |

از کسی که دلش گرفته نپرسید:چرا؟

ادم ها وقتی نمی توانند

دلیل ناراحتیشون رو "بگن

دلشون میگیره...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 6:21 توسط رازقی | |


هیـــ ــچ وقـــتـــــ با کـωـــ ــے کـِهــ دوωــتـــِـش دآر ے


طـُـ ــولانـــے مــُـدّتـــــ قـَهــــرלּـَــکن


چـ ــون بــے تـــُو زלּــدگـــے کردنـ


رو یـــ ــاد مـےگیره  ! ! !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 6:11 توسط رازقی | |


مُنتـــظر هیــــچ בَســـتی בَر هـیــــچ جــای ایــن בُنـیــــا َنبـــاش !

اَشــک هــآیــت را بــاבَسـت هــآی خـــوבَت پــــآک کــُن ....

کـــه هـَــمـــه رَهگـُــــذَرنـב ... !!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:10 توسط رازقی | |


Design By : asemonblog